تبلیغات
♩♫Mind Of Mine♩♫ - مطالب حرفای من

hello there ^-^
نمیدونم همیشه اینکه اوله پستامو
چی بنویسم یا با چی شروع کنم اینقدر واسم سخت بوده یا نه
حالا فعلا مهم نیست...سخت نمیگیرم :/

+ یکی از فامیل هامون  در حالت عادی با خانوادش
2 سالی یکبار میومدن خونمون و بهمون سر میزدن
اما از وقتی که کنکورمو دادم 
تقریبا زیاد میبینمشون...
مکالمه هایی هم که رد و بدل میشه بدیهیه دیگه :)
انواع مشاوره راجب دانشگاه های مختلف، جا دادن انواع افتخارات اشناهاشون در مکالمات بی ربط (در صورتی که خود طرف دانشگاه ازاد خونده و شغل شریفشم خانه داریه )...
کاش یکم مردم جلوی خودشونو بگیرن ...

+ کاش وقتایی که مهمون میاد و من توی اتاقم قایم میشم
مامانم بفهمه که واقعا دلم نمیخواد برم بیرون و اینقدر ضایعم نکنه.
(و البته اون مهمونم بفهمه که زودتر باید بره خونشون -_-)

+ یکی از عزیز ترین و نزدیک ترین افراد زندگیم 
توی موقعیت خیلی بد و ناراحت کننده ایی قرار گرفته
و من شدیدا غمگینم که کاری از دستم بر نمیاد :(

+ انصافا مردم دیوونه ان که میرم ایفون میخرن با 
 :/ این سیستم مسخرش
 بعد میشینن کسایی که اندروید دارنو مسخره میکنن...
بابا شما که خودتون مسخره ی عالیمن...
کمپانی اپل شدیدا مسخرتون کرده و شما متوجهش نیستید :|

+اینقدر به من نگید فلان سریالو ببین
فلان فیلمو ببین 
چون در حال حاظر تنها چیزی که میتونه منو 
بکشونه پایه فیلم دیدن
یه جعبه پیتزا و سزارم کنارشه
هرموقع با اونا تشریف اوردی
میتونم راجبش فکرکنم...

+ حدودا چند ماهی میشه که با یکی از قدیمی ترین
و نزدیک ترین دوستام فاصلمو حفظ کردم...
 از این موضوع حقیقتش ناراحت نیستم
خیلی چیزا بود که توی دوستیمون اذیتم میکرد
چیزایی که باعث شدن کم کم فکر کنم این دوستی نیست
فقط یه رابطه اییه برای اون که بتونه هرجوری که میخواد ازم سو استفاده کنه
الان هم فقط پشیمونم از اون همه کارایی که با اینکه میدونستم 
لیاقتشو نداره اما واسش انجام دادم :|
حداقل امیدوارم اینقدر شعور داشته باشه که بفهمه بخاطر اونه 
که دوستیمون نابود شد...

+ چقدر از ادمای حق بجانب بدم میاد
کسایی که حاظر نیستن یک لحظه به خودشون و کاراشون نگاه کنن
و فقط دنبال خطا توی رفتارای طرف مقابلن -_-    

+دوباره شروع کردم به وبگردی
و لعنتی،حس پیرزنا رو دارم :|
میهن بلاگ پر از دختر بچه های اوتاکوی احساساتی (و صد البته آرمی ) فنچول شده :|
چندتا وبلاگ نویس 19 سال به بالا معرفی کنید حس بهتری داشته باشم:/
( نِوِر مایند :| خودم کلی پیدا کردم  :| ولی دیگه اونام خیلی پخته بودن 
عاقا یه چیز نیم پز معرفی کنین بهم اصلا)


  


سلام :)
توی چندتا وب با پست هایی برخورد کردم که با عنوان  "های بچز" شروع میشد 
حقیقتا اصلا به مذاقم خوش نیومد :|
مگه من با تو شوخی دارم که بچ صدام میکنی ؟ :|
احتمالا توی یکی یا دوتا از پستام منم اینکارو کردم
ببخشید الان به اشتباهم پی بردم واقعا معذرت میخوام :"|

+ به عنوان کسی که طی یک بازه ایی 
مدت ها خودم رو با وب نویسی سرگرم میکردم
بارها از این سوالو از خودم پرسیدم 
"چرا وبلاگ؟"
هممون میدونیم که وبلاگ ها به اندازه گذشته مخاطب ندارن 
چرا خودم ودرونم رو از طریق سوشیال مدیا های دیگه ایی
مثل اینستاگرام و تلگرام با مخاطبین به اشتراک نذارم؟
و جوابشم دقیقا همینه
من هیچوقت دنبال به اشترک گذاشتن این طوفان درونیم نبودم 
همینطور مخاطبی هم براش نمیخواستم 
فقط یه مکانی رو میخواستم که به یه فرد درونگرا و اجتماع گریزی مثل من 
فرصت خالی کردن همهمه ی درونیشو بده
و نگران لایک و سین و قضاوت دیگران نباشی .
و حقیقتا همین تعداد کامنتای محدود هم حس بیهودگی نوشتن توی وبلاگو ازم میگیره 
توی مدیا های دیگه رسما باید خودمو خفه کنم تا بتونم چیزی که میخوامو بیان کنم
اینستاگرام که فقط جای تظاهره 
خوشحالی ، ناراحتی و هر حس دیگه ایی رو باید با تظاهر به دیگران نشون بدی
حیف که برای فهموندن یسری چیزا به بعضی ها ناچارم از اینستاگرام استفاده کنم وگرنه میذاشتمش یه گوشه فقط برای فیک کردن .
(البته در این که چیز واقعا بدردبخوریه شکی نیست من خودم نصف چیزایی که بلدم رو از اینستا یاد گرفتم 
فقط میگم جای مناسبی برای بیان کردن خودم نیست)
به توییتر هم اصلا احساس خاصی ندارم :|
یک گروه ادم با ادبیات خاص خودشون در طیف وسیع و گوناگونی جمع شدن دور هم 
هیچ جوره نمیتونم جایی رو برای خودم اونجا پیدا کنم
اما ادمای جالبی هم بینشون هستن که حیف نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم
درنهایت همین وبلاگ میمونه که واسم یه حس غیرواقعی بودن خوب میاره 
اگه میتونستم تبلی رو بذارم کنار و بیشتر بیام اینجا و با وبلاگای بیشتری اشنا بشم 
فکز کنم خوشحال تر میشدم :)

+ از خودم تعجب میکنم 
وقتایی که به معنای واقعی کلمه بیکارم حوصله ی اپدیت کردن ندارم
اما الان وقتی که باید بشینم بیشتر از هزار و خورده ایی سوال احکام و سیاسی برای مصاحبه فردا بخونم 
دارم وبو اپدیت میکنم :/
نمیدونم کائنات چه برنامه ایی برام ریختن واقعا...
جریان اینه که بخاطر یه اشتباه از سر ندونستن 
توی تعیین رشته ، با مشاوره ی بابام رشته دانشگاه صدا وسیما رو 
بالاتر از دبیری هام زدم
الانم همونو قبول شدم چون بالاتر بود :| 
شکایتی راجبش ندارم البته ، فکرمیکنم قبول شدن توی دبیری وحتی خود شغلش خیلی سخت تره  
ولی خب علاقم به دبیری زبان و اون 3 ماه تعطیلی تابستون رو هم نمیشه نادیده گرفت :)
خلاصه هرکدومشون یه مزایا و معایبی دارن ...
ولی مشکل اصلی من اینه که چرا برای استخدام شدن توی یه اداره  
باید بلد باشم نماز میت چند رکعته ؟:|
چرا نمیپرسن از اهدافت بگو؟
(البته در اون صورت بازهم جوابی نداشتم که بهشون بدم )
خلاصه بدجوری کفری ام -__-

  + برای دانشگاه رفتن توی یه شهر دیگه مخصوصا تهران 
حسابی ذوق دارم
چون بلاخره میتونم از خونه برم و برای خودم باشم.
تنها بودنم چیزی بوده که همیشه بهش افتخار میکردم...
اینکه به کسی نیازی ندارم و از لحاظ احساسی یا هرچی میتونم از پس خودم بربیام...
اما تنها بودن توی یه شهر دیگه...
نمیدونم واقعا...
برای منی که با محیط های جدید و ادمای جدید خیلی دیر ارتباط برقرار میکنم
ترسناکه...
حقیقتا فکرمیکنم از تنهایی خواهم مرد :|
باید ببینم  چی پیش میاد...

+ نصف حرفام موند برای پست بعد :)


  


سلام ;)
نمیدونم واستون پیش اومده که بخواید
کاری رو انجام بدین و با اینکه درموردش کلی فکر میکنید 
بازم شروع کردنش خیلی سخت باشه...
این مدت که درگیر کنکور بودم (البته هنوزم درگیرشم -_-)
خودمو تاجایی که تونستم از خیلی چیزا محدود کردم که نوشتن توی وبم
یه نمونش بود،اعتراف میکنم شدیدا دلتنگش بودم.
ولی خب بعد از این همه مدت یجورایی فوبیای برگشتن به عادتا و کارایی که میکردمو پیدا کردم 
از فیلم و سریال گرفته تا اپ کردن اینجا :|
میتونم بگم چیزا اون حس قبلو بهم نمیدن :/
شایدم فقط خیلی ساده دیوونه شدم :/
خلاصه اینکه من با پستای مودی و چرت و پرتم برگشتم و دوست عزیزی
که باعث شدی اون ترس شروع به نوشتنمو کنار بذارم و یه دستی به این وب بکشم
ازت خیلی ممنونم :] 


  

وقتی بازم باید کله سحر بلند بشی بری مدرسه 
همه ی دبیرا هم میخوان امتحان بگیرن و تو
یبارم در کتابای صاب مرده رو باز نکردی ://
 ]": God,Why I just cant die


  


سلام ^-^
قالب نو چطوره؟
زیادی رنگ رنگی نیست؟ :/
از اونجایی که خودم چشمام وضعشون خرابه و با قالبای تیره هیچی نمیبینم
میذارم همین بمونه :|

+ رسیدن ایام فرخنده عید رو تبریک میگم D: 
الان وقتشه کتابا رو بزنیم سر نیزه و در راه فیلم و انیمه جان بدهیم *-*

اتاقم از شدت کثیفی شبیه سگ دونی شده
قصد تمیز کردنشم ندارم ، هنوزم میشه باهاش کنار اومد :d

+ قبول دارید لذت نودل خوردن موقع انیمه و سریال کره ایی دیدن چند برابر میشه؟

+ آهنگ "Someone like you " ادل تنها آهنگیه که هم باهاش میخندم
هم گریه میکنم...

+ یکی از شاخ ترین حرکتایی که زدم این بوده که کنار بابام مانهوا یائوی خوندم
اهل دلاش میفهمن چه ریسکی داره :))

+ طرف اومده میگه تو با این سِنت هنوز عیدی میخوای؟
خب بنده خدا من کل زندگیمو با همین عیدیا میچرخونم 
چی فکر کردی با خودت ؟ :|||

+ خدا آهنگسازای BTS رو خیر بده که اگه نبودن آهنگاشون 
یه مشت چرت و پرت محض میشد :|
*یکی بیاد این ویدیو های اینارو از صفحه یوتیوب من جمع کنههه*

+ بدبختی فقط اونجا که مجبوری بخاطر عیدی باید بری 
خونه فک و فامیل عید دیدنی ، یه لحظه یادش افتادم بغض گلومو گرفت :"|

+ بعد مدت ها رفتم لینک ناشناسمو چک کردم
مرسی از همتون انتظارشونداشتم :)

+ آهنگ داریم چه آهنگییی :)

"GOODBYE" از Taemin 

عرضم به حظورتون که ورژن ژاپنیشه
ولی ارزش یه بار گوش دادنو داره :)) کــلــیـک

+ عکس از مانهوا Momentum 






  متن و ترجمه انگلیسی آهنگ


 ^-^?How ya doing
این چند‌ روز تعطیلی‌ واقعا جونمو نجات داد دیگه داشتم زیر کتابا و جزوه هام‌ جون میدادم :|
وقتی به این فکر میکنم که هنوز نصف سال مونده گریم میگیره :"/  (گریه هیستریک البته)

+ یک عدد سنپای تو مدرسمون‌ پیدا کردم،یعنی خدای انیمه و سریال و کتابه :) بنظرتون ازش درخواست ازدواج کنم قبول میکنه؟؟ 3:
به قول خودش وقتی که صداش میزنم سنپای از چشام قلب میزنه بیرون ~_~

+ این روزا زیادی دارم به حافظم اعتماد میکنم که البته چوبشم بدجوری دارم میخورم، خدایی حافظه ی جلبکای تک سلولی از من بیشتره :|

+ باید اعتراف کنم توی گوشیم کلی اسکرین شات چرت و پرت دارم‌ که دلم نمیاد حذفشون کنم :||
شمام اینجوری ایید آیا؟

+ مسافرت رفتن با بچه تخس فامیل تعریف جدیدی از رو مخ بودنو نشونم داد ، اینجور بچه هارو باید دور از چشم ننه باباشون تیکه تیکه کرد لباس خونیشو تحولشون داد بعدم با یه قیافه درهم و شونه های لرزون گفت گرگ خوردش، اصلا کار درستو داداشای یوسف کردن  >_<

+یکی از توانایی های بارز خانواده من اینه که خوب میدونن با یه حرف یا حرکت چطوری منو تا مرز دیوونگی ببرن -__-

+ شخصیت عوضی مورد علاقه ی جدیدم ♡_♡ کلیک
He is so fooking hot , god damn it
مانهوا: BJ Alex 


  


"آن جا میشد همه نوع آدمی را که به کافه میروند مشاهده کرد. آدم هایی که برای قرار عاشقانه ایی به کافه می روند و درباره ی دوست داشتن حرف میزنند،آدم هایی که برای قراری کاری یا دوستانه به کافه میروند و درباره ی مسائل مختلف‌ حرف میزنند، و آدم هایی که برای آرامش، تنهایی به کافه میروند و با هیچکس حرف نمیزنند،این ها آدم های خطرناکی هستند که به دوست داشتن بی کلام،دلتنگی بی کلام و تنفر بی کلام روی آورده اند."
*همچین صحنه ایی هم آرزوست :)*



  

سلام، آهنگ Broken از Lund رو ترجمه کردم
آهنگ باحالیه ، میتونید اینجا گوش بدینش و دانلودش کنید
ترجمه هم ادامه مطلبه ^-^
*اگه مشکلی بود یا چیزی رو توی ترجمه جا انداختم حتما بگید ؛)*


  * متن و ترجمه*


بیشعور کیست؟
بیشعور کسی است که وقتی با کلی ذوق و شوق واسش
یه اهنگ میفرستی دانلود نمیکنه :/

+ دوست واقعی کسیه که لازم نباشه توی پی امات 
از ایموجی استفاده کنی چون اون حستو توی اون لحظه میدونه.

+منطق یک دبیرستانی: نمره ملاک نیست مهم اینه پاس بشی :||

+ واکنش من وقتایی که دبیر فیزیکم حرف میزنه :/ کــلــیــک

+ بعضی وقتا احساس حماقت میکنم ،ادمایی که یه روزی میشناختمشون
کلی تغییر کردن ولی من همون احمق همیشگی ام

+ من واسم مهم نیست اگه کسی بخواد تو گوشیم فوضولی کنه
ولی قسمت "Note" گوشیم نه، اونجا منطقه ممنوعست.

+ بعضی وقتا با خودم فکر میکنم یعنی عوضی تر از منم توی این دنیا هست؟
بعد یه لبخند شیطانی میزنم و میگم معلومه که نه :))))

+ یعنی واقعا لب تابمو ول کنم برم واسه آزمون درس بخونم؟ :||
جواب صددرصد خیر -__-

+ خرید اینترنتی از هروئینم بدتره :/
آدم بعد یبار حسابی معتادش میشه
یکی بیاد منو از این فروشگاه های اینترنتی جمع کنه :"|||

+ مشتاقانه منتظر رسیدن سال 2018 هستم :)
3 Tokyo Ghoul3, Attack of titan3,Bungou Stray Dogs
3 Deadpool2,Maze runner
اصن منو اینهمه خوشبختی محاااله ^_^

+ جواب ناشناس ها:



  


دودی که آروم از بین لب هام خارج میشه...
شعله نارنجی رنگ مثل ستاره ایی توی تاریکی سو سو میزنه
نخ سیگار توی حصار انگشتام قفل شده و با هر پک کوچکتر میشه...
آهنگی آروم آروم توی گوشم زمزمه میشه...
خیره به چراغای چشمک زن شهر توی دوردست ها...
نسیم پاییزی میوزه و نوازشگرانه موهامو روی صورتم میریزه
پاکت سیگاری که تعداد سیگاراش کمتر و کمتر میشه...
ومن همچنان خیره ام به نقطه ایی نامشخص،نقطه ایی بی نهایت...
بدون هیچ فکر و درگیری ایی
فقط سیگار ها رو دونه به دونه با فندکم به آتیش میکشم
آروم و بی صدا میسوزن و خاکستر میشن... 
نیکوتین به رگهام تزریق میشه، آرامش خالص...
ماه توی آسمون سیاه شب نیست،شاید پشت ابرا یجایی قایم شده و اشک میریزه و سیگار دود میکنه...
پاکت سیگارم خالی شده...
صدای موزیک دیگه توی ذهنم اکو نمیشه...
و من همچنان مسخ شده به روبرو نگاه میکنم...
مغزم پر از خالیه...
پلک هام بسته میشن...
دستم به داخل پالتوم میخزه و نقابمو در میارم
روی صورتم میذارمش و با لبخندی جعلی که حالا روی صورتم ثابته به سمت روشنایی بر میگردم.  


حرفاتون :)


  


*صدای آلارم گوشی*
-اَه لعنت به این زندگی -__-
تف تو مدرسه،اصن تو روح عمه اموزش پرورش...
*کتاب و جزوه های نخوانده اش را جمع میکند*
-بلاخره خشک خشک که نمیشه باید مجهز بود:||
*وازلین را در کیف خود میچپاند*

+ باز مدرسه شروع شد و کنکور کنکور کردنای اینام سر گرفت :/

+ دارم Attack on titan رو نگاه میکنم و باخودم میگم اه لعنتی 
من چرا زودتر اینو ندیدم...
البته کل داستانو میدونم از بس تو فن پیجا اسپویلش کردن ببیشعورا :/


+ یکی از بزرگترین مشکلاتم تو مدرسه اینه که
هنوز نتوستم به بغل دستی نفهمم حالی کنم که دسته صندلی من
ماله مــــنــــه و اون نکبت حق نداره موقع جزوه نوشتن روش ولو بشه :|||

+ خدا اون هم کلاسی زشتی که هی زرت و زرت براش خواستگار میادو
اونم میاد تِزشو به ما میده از رو زمین محو کنه
الهی آمین :)
خب آخه چه وضعشه :|
طرف با اون دک و پوزش کلی خواستگار داره
اونوقت هنوز به من میرسن میگن چندسالته عمویی؟ :||||
البته بدانید و آگاه باشید که ارزش فرد ربطی به این چیزا نداره
بلکه علم دانش فرده که ارزشش رو مشخص میکنه...
(الکی مثلا :|... به خودم دلداری میدم)

+ چه میکند این مالبروی فیلترپلاس با احوال ما... :)

+ از شهرستانا هی میگین هوا سرده و کلی غر میزنید
خو لامصبا ما اینجا داریم از گرما پوست میندازیم :|
بدون کولر نمیشه نفس کشید :|
کمتر غر بزنید دیگه بابا فهمیدیم هواتون شدید پاییزیه

دَت واز آل :|
سو بابای :)


  



 این صحنه قلبمو خاکستر کرد :")
(صفحه مانیتور را در آغوش میشکد و عربده کنان میگرید)

مانهوا: Raising a bat


  


من فقط در دو حالت از مدرسه رفتن خوشحال میشم:
1- اون مدرسه هاگوارتز باشه
2- کورو سنسه(اون موجود لعنتی که در عکس بالا مشاهده میکنید) معلمم باشه

+چرا تصور من از پسرایی که لاشی نیستن و مهربونن اینه که گِین؟ :|


  


کتاب جلد کردن پیرم کرد :"(

+تنها نکته ی مثبت راجب کتابای درسیم اون بوی نو بودنشونه...

+ چرا نسل کسایی که هنوز "خخخخخ" میگن منقرض نمیشه؟ :|

+ مدرسه از همین الان داره تاثیراتشو میذاره :|
توی تابستون اصلا فیلم دیدن بهم نمی چسبید
ولی الان همچین با ذوق اپیزودا رو نگاه میکنم که خودمم تعجب کردم :||


  


+ بعضی وقتا، بعضیا رو که میبینم
دلم میخواد موهامو از دوطرف بگیرم محکم بکشم
که سرم از وسط نصف بشه مغزم با کلی خون بپاچه بیرون
والا به مولا -_- 
کصافط چندشم خودتونید :|

+وقتی که میخواستم موهامو کوتاه کنم همه مخالف بودن
میگفتن حیفه موهاتو کوتاه کنی و از این حرفا
حالا که موهامو کوتاه کردم همه میخوان موهاشونو کوتاه کنن
خب آدم یکاری میکنه شما جوگیر نشید دیگه -__-

+ چرا کسی آهنگ جدید نمیده بیرون :"(


اون گوشه وب یه لینک پیام ناشناس هست
برید توی سایتش هر حرفی که دارید بزنید منم تو وب جوابشو میدم
دکوری نیستش که فقط نگاهش میکنید :|

بعدم جدیدا یه جوری نظر نمیدید که انگار تقصیر منه که 
اول مهر از رگ گردن به شما نزدیکتر است :|
من بی تقصیرم بخداا دوتا دونه نظر بدید خب:/

+قالبمو دوست داشتم تا وقتی که دیدم 
یه وب مزخرف قالبش مثله ماله منه :|||||

+یه نصحیت از من به شما
هیچوقت انیمه مورد علاقتونو به دوستتون که اوتاکو نیست
نشون ندید چون بدجور میزنه تو ذوقتون -_-

+ لعنت به مسافرت یهویی ...
لعنت به ساک جمع کردن...

+ عفت کلامم چی شد؟ :/
این بود آرمان های امام؟؟؟؟ :|

+ بروبچ اگر بار گران بودیم و رفتیم :")



  


کمتر از چند هفته دیگه ماه مهر میرسه و بدبختی های خیلی هامون 
به عنوان دانش اموزای مملکت شروع میشه :"<
البته واکنش های متفاوتی نسبت به شروع شدن مدارس وجود داره
بعضیا مثل من و خیلیای دیگه عزا میگیرن و به این فکر میکنن که چرا این 3 ماه تابستون
اینقدر زود گذشت و چرا هیچ غلط خاصی نکردن
یه سری افراد دیگه با کلی ذوق مرگی منتظر شروع شدن مدرسه ها هستن
این دسته از افراد همونایی هستن که توی مدرسه با همه معلما و کادر دفتری به قول خودشون رفیقن و کل مدرسه واس اوناس کلا :| اینا همونایی ان که بهشون پاچه خوار گفته میشه 
خیلی دورو بر اینا نگردید مریضیشون مسریه :| ممکنه به شمام سرایت کنه
یه گروه دیگم کلا حس خاصی ندارن نسبت به شروع شدن مدرسه ها 
چون کلا قرار نیست حرکت مخصوصی بزنن ،همون وضعیت روتینشون رو ادامه میدن 
اینا همونایی ان که اگه ولشون کنی بدون کیف میان مدرسه و سر کلاسا همیشه خوابن :|
و هیچوقت نتونستن واسه امتحان اماده بشن چون شب قبلش تا صبح در پارتی بسر میبردن :/
و دسته اخر اونایین که توی تابستون حتی یه لحظه هم کتابو از خودشون دور نکردن و همواره در حال خر زدن واسه سال تحصیلی اینده بودن تا بتونن بدون هیچ کم و کاستی سر کلاسا حاظر بشن  که بنده از اینجا 
به همشون خسته نباشید میگم بالاخره اینده این مملکت دست همیناست دیگه :|

+ اگه با دوستاتون توی یه مدرسه هستین و میتونید بازم کنار هم باشین
باید بگم که خیلی خوش شانس هستید و برید قدر این لحظه هایی که با همید رو بدونید
یکی مثله من به دلایل مزخرفی نمیتونه با دوستاش توی یه مدرسه باشه 
و بین یه مشت آدم نچسب گیر افتاده آرزوش اینه که یبار دیگه با دوستاش سر یه کلاس بشینه...
بنظرم اگه بتونم امسال از لحاظ روحی و روانی سالم بمونم واقعا هنر کردم
چون درسامون مثله چی سخته هم اینکه باید هم کلاسی هامو 
که ترجیح میدم حرفی راجبشون نزنمو تحمل کنم... -__-
واکنش من نسبت به افراد توی مدرسمون دقیقا اینه ~>کلیک
ترجیح میدم محتواشو ترجمه نکنم :|
خلاصه که برم از الان حلوامو پخش کنم :")

+ شما چه حسی نسبت به شروع شدن مدرسه ها دارید؟





  


تولدت مبارک کیوت ترین و جذاب ترین ددی دنیا
24 سالگیت مبارک ^__^


  


سلام گایز ^_^
یه مدت خیلی کوتاهی نبودم
که بنظر خودم خیلی زیاد بود :|
بدجور معتاد شدم، توی مدرسه ها دیگه بدبختم :"(
این چند روز با دختر عمه های گرامیم رفته بودیم قشم بگردیم
جای همتون خالی کلی خوش گذشت :)
قشم به طور خیلی عجیبی خلوت بود،اصن مگس پر نمیزد:|
همه رفتن مسافرت شمال احتمالا
خلاصه که ما کلی خرید کردیم و گشتیم
هوا اونقدر که فکر میکردم گرم نبود و شبا کنار ساحل خنک بود
خلاصه یه شب رفتیم ساحل نشستیم رو نیمکت
یه باد خنکی می وزید اصن روح و روان آدمو نوازش میکرد
یهو یکی از دخترعمه هام شروع کرد به خوندن آهنگ"دریا"
 از "نیما چهرازی" ،"دریا اولین عشق مرا بردی..."
هممون شروع کردیم خوندن باهاش 
ولی ادامشو دیگه بلد نبودیم :|
واسه اینکه کم نیاریم همینجوری ادامه دادیم...
"دریا دومین عشق مرا بردی...
دریا سومین عشق مرا بردی..."
همینجوری چرت و پرت میخوندیم و خوش بودیم واسه خودمون :)

+بعدا یه سری از عکسای خریدامو میذارم شمام فیض ببرید
چشم مامان بابامو دور دیدم کلی لوازم آرایش خریدم ^_^
دختر است دیگر... :|

+ گیف بالا رو موقع رفتن به قشم توی شناور گرفتم
اینقدر موج میزد این شناورم مثله ترن بالا پایین میشد :))
یکی از دخترعمه هام گفت چرا این ملوانه اینجوری میرونه؟
منم گفتم موجه دیگه دست انداز نیست که از روش آروم رد بشه:/

+شما مسافرت رفتید یا میخواید برید؟
کجاها رفتید؟ خوش گذشت بهتون؟ :)





  

چند روز پیش یکی از دوستان ازم پرسید
چرا توی شبکه های اجتماعی عکس خودتو نمیذاری
در جوابش فقط شونه هامو بالا انداختم
راستش سخت بود برام که بگم از خودم بدم میاد
گفت تو که خوشگلی چه مشکلی با قیافت داری؟
بعدشم شروع کرد به تعریف از اجزای صورتم و مثلا میخواست
که اعتماد بنفسمو بیشتر کنه...
نمیتونستم بگم که مشکلی با قیافم ندارم
از خودم بدم میاد...
مشکل اصلیم توی زندگیم خودمم...
...I hate myself


  


این چند روز احساس میکنم خودم نیستم
انگار قراره یه اتفاق بزرگ بیوفته
بعضی چیزا دارن عوض میشن
و از این تغییرات اصلا خوشحال نیستم
دردناکه... اینکه میبینم هرلحظه داره بیشتر ازم دور میشه
من یه احمقم،به کسایی که دوستشون دارم بیشتر صدمه میزنم
ولی واقعا دست خودم نیست...
ازت میخوام سرزنشم کنی
اینقدر سرسری ازش رد نشو
بیا یجوری این گندی که زدیمو درستش کنیم
توقع زیادی ازم داری
من قطعا ادم کاملی نیستم و نمیتونم اونی باشم که تو میخوای
 به زمان نیاز دارم که با خودم کنار بیام
ولی تو شونتو بالا میندازی و میگی مشکل خودته
فکرای ازاردهنده سراغم میان...
من توی هر سختی ایی کنارت بودم
ولی تو بیخیال از کنارم رد میشی...
دریغ از ذره ایی تلاش برای نجات دادنم از این مرداب
....


  

,nkkhkhvhv


این لعنتی اینقد خوبه که دوست دارم
از روش یه سریال بسازن :))
توی این انیمیشن کوتاه یه عشق متفاوتو میبینید
یه پسر مو فرفری خجالتی
که عاشق یکی از همکلاسیای پسرش شده
خودش میدونه که این احساسش اشتباهه
اما جلوی قلبو که نمیشه گرفت :)
طی یه سری جریانات که خودتون میبینید 
بقیه متوجه اون احساسات پسر میشن 
و شروع میکنن به قضاوت کردن و طرد کردن پسر...
این انمیشن میخواسته که از همجنسگراها حمایت کنه 
و سختی هایی و ترس هاشونو از قضاوت مردم نشون میده
البته الان مردم اگاه تر شدن ولی خب هنوزم یه سری افراد 
بدون هیچ اطلاعاتی از این موضوعات اظهار نظر میکنن و همجنسگراها رو کثیف میدونن
خیلی از سلبریتی ها مثل هالزی،مایلی،ادام لمبرت و...
ازشون حمایت میکنن که بنظرم خیلی خوبه
و باعث میشه اونا توی جامعه احساس راحتی بکنن
بنظر من عشق عشقه و فرقی نداره بین کی یا چی باشه
مهم اون احساس افراده
یکی از همکلاسیام که بدجور فکر میکرد علامه دهره
میگفت همجنسبازا مریض جنسین
چون فقط دنبال روابط اونجورین
تازه توی اسلامم حرامه...
بهش گفتم ببین
اولا همجنسگرا 
دوما کی گفته اونا مریضن؟ فقط تمایلاتشون فرق داره
بعدش یه عالمه دختر پسر معمولی هستن
که دنبال اونجور روابطن 
واسه اونا مشکل نداره یعنی؟
همجنسگراهام ادمن خب قطعا یه سری نیازایی دارن
ولی نمیتونی بگی همشون هوس بازن
براش کلی دلیل منطقی اوردم اخرشم گفت
به هر حال ادمای چندشین
میخواستم بهتون بگم که یکم راجب این مسئله فکر کنید
یکم تحقیق کنید. باور کنید دلیلی نداره از اونا متنفر باشید
بذارید اونا هم مثل یه ادم عادی زندگیشونو داشته باشن 
و بدون هیچ ترسی عشقشونو ابراز کنن. :)

+جدا از این مسائل جدی
خدایی این ویدیو کیوت نیست؟؟؟ ^_^
صدبار دیدمش ولی هربار گوگولی تر از قبل میشه:)

Love Is Love


  


+به یکی احتیاج دارم که دستمو بگیره
لبخند بزنه و بگه احمق تا وقتی که من هستم
نمیذارم هیچ چیز ناراحتت کنه :)

+از خودم متنفرم
صدبار قالب وبمو عوض کردم
هنوزم نتونستم یه چیز بدردبخور پیدا کنم -_-

+اه این زندگی مسخرشو در اورده 
شیطونه میگه منم مسخرمو در بیارم روش کم شه ://

+وقتایی که زیر فشار زندگی دارم کم میارم
تنها چیزی که لازم دارم یه بستنیه که همه ی غمامو فراموش کنم
اصلا از قدیم گفتن بستنی بر هر درد بی درمانی دواست ^__^

+احساس میکنم 24 ساعت واسه فیلم دیدن و ول گشتن کمه:|

+یک عدد سامر لاو نیازمندیم :"

+ ای کاش وبلاگم یه ادم بود و بعضی وقتا دعوتش میکردم
تا باهم چایی بخوریم و به سختی لبخند بزنیم...
*مت*

+ به طرز فجیعی احساس پیرزن بودن میکنم :|
یعنی وبلاگ نویس هم سن من یا بزرگتر نیست؟
یعنی من الان یه جورایی فسیل شدم؟ :/

+ اهنگ جدید وبو حتما گوش بدید :)))


  


نمیدونم این چند روز چیشده
که هی میام به وبم سر میزنم
یه چیزی اپ میکنم و میرم
میدونید کلا نوشتن یه حس خاصی بهم میده...
یه نفس عمیق میکشم
یه چیزی رو میارم توی ذهنم
انگشتامو روی صفحه کیبورد تکون میدم و شروع میکنم
به تایپ کردن...
واقعا مهم نیست که چی مینویسم
فقط روی حروف تمرکز میکنم که کنار هم قرار میگیرن و اروم اروم
کلماتو تشکیل میدن 
و کلماتی که یه جمله رو میسازن...
مثل این میمونه دنیای اطرافم محو میشن
فقط منم و صدای تق تق کیبوردم...
و موزیک ارومی که در حال پلی شدنه 
که باعث میشه بیشتر توی این حس و حال غرق بشم
درسته که خوندن کتاب منو به یه جای جادویی میبره
اما نوشتن باعث ارامش روحم میشه
با نوشتن خودم میتونم یه جادو رو بوجود بیارم
نوشتن کمکم میکنه...
وقتایی که حتی حوصله ی خودمو ندارم
این نوشتنه که ارومم میکنه
میتونم توی دست نوشته هام همه چیزو سرزنش کنم
کلی غرغر کنم و خودمو سبک کنم
یا هیجانمو با نوشتن کنترل کنم
مثل این میمونه که گم شدم
اما نوشتن کمکم میکنه که خودمو پیدا کنم...

+صدمین چرت و پرتم :)


  


یه وقتایی هست که از همه چیز متنفر میشم
از هرچیزی که توی این دنیا وجود داره...
یه گوشه از اتاقم میشینم و شروع میکنم 
به تنفر ورزیدن به هرچیزی که دورو برمه...
 کوچیک یا بزرگ...
به این فکر میکنم که چرا زندگیم منصفانه نیست
اطرافیانم بهم تشر میزنن که ناشکر نباش تو خیلی چیزا داری
اما اونا نمیفهمن من هیچوقت نخواستم اوضاع اینجوری باشه
فقط میخواستم یه چیز متفاوت درونم داشته باشم
دوست ندارم جزوی از اون ادمای مزخرف و حوصله سر بر باشم
میخوام تجربه های جدید و به اغوش بکشم و هر ریسکی رو بپذیرم.
نمیخوام کسی باشه که فقط نگاه میکنه
میخوام کسی باشم که اون کارو انجام میده...
اما همه ی اینا رو به وضوح ازم دریغ میکنن
هرچیزی که ارزوشو دارم...
چیزایی که فقط اجازه دارم حسرتشونو بخورم و راجبشون توی خوابام رویا پردازی کنم...
پس یه گوشه کز میکنم و از زندگی متنفر میشم...
از این لبخندای زود گذر و خوشحالیای تصنعی...
درنهایت متوجه میشم کسی نیست که درکم کنه و خودمم ضعیف تر از اونیم که بتونم تغییری ایجاد بکنم.
پس درحالی که سایه های تاریکی درونم رشد میکنه و بزرگ و بزرگ تر میشه
یه نفس عمیق میکشم و یه لبخند به پهنایِ صورتم میزنم
لبخندی که توش نشانه هایی از سیلاب اشکای نریخته و بغض هاییه که توی گلوم خفه شدن...
لبخند میزنم و به جلو حرکت میکنم...
به سمت پوچی بینهایت...



  


ســلاااام :)))
روزگارتون چطوری میگذره؟
من که توی عمرم اینقدر فعالیت نداشتم :|
روزای زوج میرم باشگاه جودو
حسابی به زمین کوبیده میشم 
و کبود برمیگردم خونه
البته حال میده به من :)
سه شنبه ها هم میرم کلاس گیتار
اونجا هم پدر بند انگشتام در میاد
الان دست و پا شکسته بلدم یه چیزایی بزنم
این وسطا هم یا کتاب میخونم
یا سریال و انیمه میبینم
یه وقتایی ام با دوستام میرم بیرون
خلاصه تابستونم یه جورایی تکمیله...

+ روز دختر که بود 
مامان و بابام به خواهرم کادو دادن
گفتم پس من چی؟
بابام : میخواستی خودتو شبیه پسرا نکنی
من: نامردااا :(
(دستی به کله اش میکشد و نبود موهای تابدارش را حس میکند)

بله موهامو پسرووونه ی کوتاه کردم
همه دیگه با پسرا اشتباه میگیرنم :|
مخصوصا وقتی فرفریای جلوی موهام میریزه تو صورتم
تقریبا موهام تو فاز مدل موهای قدیمای هریه
فقط موهای من پشتش کوتاهه و جلوش یکم بلندتره

+ امروز با یکی از دوستام رفتیم تئاتر
تئاترش بد نبود
اما بغل دست من یه بچه ای با باباش نشسته بود
حالا وسط صحنه ها حساس یا بچهه سوال میکرد
یا یه چیزی می پروند
خلاصه اعصاب منو هی خط خطی میکرد
یکی نبود بهش بگه عاخه بچه جان
تو بشین عموپورنگتو نگا کن
پاشدی اومدی تئاتر که چی بشه؟؟؟ :/

+اهنگ جدید لویی و بی بی رکسا
BACK TO YOU عاااالیه
حتما گوش بدید

+ دوست عزیز
کپی کردن بعضی از عکسا بس نبود
حالا اومدی اسم وبو کپی میکنی؟
خدایی کی اول اسم وبشو گذاشته بود
MIND OF MINE ???
یا عوضش کن یا مجبور میشم جدی تر برخورد کنم.
نکنید دیگه عجب گیری افتادیم
خوبه خودت گفتی کپی حرامه ://
کپی نکنید که همانا خدا کپی کنندگان را دوست ندارد :|
اصن میخوای بیا خودمم کپی کن ببر تو وبت پیست کن :|
این اعصاب داغون منو داغونترش نکنید
مرسی، اَه -__-




  


Hello :)))
خیلی وقت بود که اینجاها پیدام نبود
موقع امتحانا که درگیر بودم
یه هفته هم توی شُک تموم شدن امتحانا و ترس از گند زدنشون به سر میبردم
یه ماه دیگه هم که نصفشو خواب بودم
نصف دیگشو داشتم فیلم میدیدم ^*^
البت این وسطا یه کارای دیگه ای هم کردم که خیلی مهم نیس...
خلاصه اینکه دلیل نبودنم موجهِ °₩°
راستی اگه توییتر دارین منو فالو کنید
آیدیم~> PRS_MLK
اولش فکر میکردم که توییتر چیز مزخرفیه
اما بعدش نظرم عوض شد
بعد از اینجا توییتر دومین جاییه که میتونم حرفای دلمو بزنم بدون اینکه از قضاوت دیگران بترسم

+ یه مدت بود که به این فکر میکردم چرا با اینکه بازدید بالاس کسی کامنت نمیذاره
که به این نتیجه رسیدم با این چرت و پرتایی که من آپ میکنم حقم دارین که کامنت نذارید
پس تصمیم گرفتم علاوه بر خزعبلاتم 
یه بخش مفیدی هم توی وبم داشته باشم
که فیلم‌،انیمه،کتاب و آهنگ هایی که بع نظرم خیلی خوبع و باید یه بار امتحانشون کنیدو معرفی کنم:)
امیدوارم که خوشتون بیاد.
فعلااا♡





  


Hi
حتی حوصله ی سلام و احوال پرسی درست و حسابی هم ندارم
پس ببخشید :/
با نابود شدن سایت 8pic  وب منم کلا به فنا رفت
همه ی عکسای وبمو اونجا اپلود کرده بودم 
و یه جورایی باهاشون خاطره داشتم :(
سگ توروحش:(((

+ از اونجایی که فردا تعطیلم و پس فردا امتحان زبان دارم
میشه یه جورایی گفت که بی کارم...
یه جورایی که نه واقعا بیکارم :|||
البته چیزی که زیاده کار واسه انجام دادن
ولی خب کی حوصلشو داره...

بذارید یکم از معضلات فصل امتحانات واسه گشادای جامعه (یکی مثل خودم)
بهتون بگم...

 1- پدرو مادر گرامی به خاطر این که مثلا همه ی تمرکز یا حواستونو بذارین برای درس خوندن گوشیتونو ازتون میپیچونن
که اخرش به این ختم میشه که یه متن چرت و پرت دیگه رو ساعت 3 شب توی تاریکی با کلی غلط املایی تایپ کنید و بعدش توی وب اپ کنید (این اخراش راجب بنده صدق میکنه:|)
 خلاصه که درنهایت تنها کاری که نمیکنید تمرکز روی درساتونه.

2-برنامه ی کارایی که توی تابستون قراره انجام بدین هی توی مختون تکرار میشه و برای اینکه مطمئن بشین چیزی رو از قلم ننداختین به سامر بادیتون (summer buddy) یا همون رفیقی که میخوان کل تابستونو باهاش سپری کنید زنگ میزنید تا از درستی برنامه اطمینان حاصل کنید حالا بماند که 2 ساعت صرف حرف زدن راجب موضوعات دیگه میشه.

3- گل های روی قالیچه یکدفعه جذابیت خاصی پیدا میکنن به طوری که کتاب درسیتونو ول میکنید و مشغول شمردن گل ها و تحسین شور و ذوق هنرمندان ایرانی میشین.

4- به افق های دور دست خیره میشین و راجب این فکر میکنید که چه بلایی دارید سر زندگیتون میارین:|| .
*این سوال واسه خودم خیلی پیش میاد ولی جوابشو هنوز نیافتم:|*

5- به این فکر میکنید که در طول سال تحصیلی چه غلطی میکردین که حتی یکی از کلمه های کتاب و جزوه واستون اشنا نیست.

6- خوابتون میگیره.
*واسه خودم خیلی پیش میاد :/ *

7- به این فکر میکنید که : شاید بهتر باشه هروئین بکشم و معناد شم ،برم بیوفتم توی جوبی چیزی، اینجوری واسه جامعه مفیدترم.

8-دلتون بدجور یه فیلم و سریال یا انیمه ی باحال مبخواد
*برای من که زمانش فرقی نمیکنه فیلم دیدن واسه من مثل نفس کشیدن میمونه،بدون اون میمیرم :| *

اینا چیزایی بودن که تا الان به ذهنم رسیدن :|
اگه برای شما هم از این موردا پیش میاد بگید :)

دیگه حرف خاصی ندارم
خوب درس بخونید
واسم دعا کنید...
زیادم خرخونی نکنید خوب نیست :|
 
بـــــــــای 3>



  


سلام و از این حرفا :/
میدونم وقتایی که نباید اینورا پیدام بشه 
هی میام و چرت و پرت اپ میکنم :|
ولی خب دست خودم نیست
یه مرضی هست که بنده اخر هر سال تحصیلی 
موقع امتحانای ترم دوم دچارش میشم
اونم اینه که هی برنامه های و کار هایی که واسه تابستونی که پیشه روئمه میاد جلو چشم.
که ای کاش حداقل یکی از اون کاراو انجام میدادم
اخرشم تابستون امسلا مثه سالای دیگه
یه گوشه واسه خودم ولو میشم و اینقدر انیمه و سریال میبینم که کور بشم :|||
خلاصه که در این زمان هرکاری میکنم جز درس خوندن
اولین امتحانمم فیزیکه 
خلاصه که فاتحم خوندست
فردا صب مثلا میخوام برم کتاب خونه که بگم منم عاره و از این حرفا
ولی هههه اگه پشت گوششونو ببینن منم میبینن که بیخیال خوابم شدمو رفتم کتاب خونه 
تازه با اینهمه بدبختی یه استرسی تو وجودمه که میگه واس شهریور میتونی جبران کنی...
درطول سال اینقد خر زدم که الان نگام به جلد کتاب که میوفته حالم بد میشه
نتیجه گیری اخلاقی : در طول سال همه درسا رو به تخم چشمتون دایرت کنید 
همئن شب امتحان درس بخونید بسه :/

+ هی اوری بادی 
به کراش جدید بنده بنگررید :)))
کیوته بی اعصابه منه *--*
مدیونید اگه فکرکنید 32 چپتر مانگا رو روز قبل از امتحان نشستم خوندم
*اره لعنتی همین کارو کردم :| -_-
ولی خب ارزششو داشت :")
و باید اضافه کنم 
هی ایز ماین 
پس چشم بد نداشته باشید بهش 
همین :||



  

بعد یه قرن اومدم :/
سلام :|
عیدتون مبارک
البته هنوز عید نشده ولی از اونجایی که حوصله ندارم واسه تبریک عید یه پست جدا بذارم و از این لوس بازیا از الان تبریک میگم به همتون ؛)
این مدت که نبودم کلی اتفاق افتاد که الان که اومدم بنویسمشون همش یادم رفت :|||
فراموشی گرفتم :-/
عید دیدنی و مهموناییای ما که از الان شروع شده -__-
الانم  کنار مهمونامون نشستمو اینجا دارم پست میذارم :/
و اره لعنتی دارم با گوشی لعنتیم پست میذارم-__-
با نت لعنتی تر ایرانسل▪~▪
از مهمونیای خانوادگی بدجور متنفرم-__-
همبازی بچه گیام که سه سال ازم بزرگتره و شوهر کرده و با خانواده شوهرش اومدن خونمون =/
اصن یه وضعیااا  :|||
نصف پستم همش غرغر شد :))
زندگی لعنتی ماست دیگه...
چقد از واژه لعنتی استفاده کردم :|
جا داره یه بار دیگه هم بگم چقد از مهمونیای فامیلی بدم میاد -_-

+ در انتظار فیلم دانکریک هری و البوم لیام فسیل شدم :/
اصن جاست لویی ^_^
موزیک ویدیو جاست هولد آن*__*♡

+عاشق این انیمم 
یکی از انیمه های مورد علاقمه *___*
Kamisama hajimemashita

+ دلم واسه تابستون تنگ شده :"(

حرفام تموم شد 
تا بعد... :-|






  



Hiiii :*
اوضاع و احوالتون چطوره؟ :)
هعی روزگار ما که میگذرد...
اثرات مدرسه ها داره پدیدار میشه هیچکس پیداش نیست>.<
این درس و مشق کی میخواد دست از سر ما برداره؟ :/
دارم روز شماری میکنم واسه 26 ابان *_*
تولد دوستمه ^_^
از اونجایی که دیگه تو مدرسه هم دیگه رو نمی بینیم دلم واسش خیلی تنگ شده :(
البته هفته پیش با هم رفته بودیم لب دریا و کلی حال کردیم
واس خودمون ولی بازم هیچی جای تیکه پرونیای وسط کلاس
تقلبای توی امتحان،چرت زدن توی کلاس ریاضی و کپی کردن مشقا از روی همو نمیگیره :")

+تا حالا شده وسط یه جلسه امتحان باشی و یه اهنگ
هی توی ذهنگ تکرار بشه؟
امروز سر امتحان ریاضی اهنگ هی تو زانیار و mercy شان مندس
هی تو ذهنم اکو میشد:|
عاخه لامصبا ولم کنید دارم امتحان میدم خیر سرم:||
یه بارم سر امتحان ریاضی ترم دوم نهم
اهنگ perfect واندی توی سرم ریپلی(replay) میشد
کم مونده بود تو برگم بنویسم
baby Im perfect for you
اخرشم بیخیال شدم برگمو دادم :|
ولی خداروشکر خوب دادم امتحانمو :)

+ اوج بدبختی یعنی توی جمع خانواده نشسته باشی

یهو خالت بپرسه راستی پرنیا چند سالته؟ :||
داییت از اونور بگه 18 سالشه
مامان بزرگت بگه نه بابا این 10 سالشه
مامانت بگه نه کلاس دهمه 14 سالشه
توام این وسط در حالی که داری توی افق محو بشی بگی من 16 سالمه :||
خودم میدونم پرورشگاهیم :|||

+ کارتون big hero 6 رو کی دیده؟
واقعا عالیه من که عاشقشم ^__^
اگه ندید حتما نگاش کنید :)

+ بالالاالالالاا^_^
(کسایی که کاتونو دیدن متوجه منظورم میشن )


  

 صفحه هــا: 1 2 3 4 5