تبلیغات
♩♫Mind Of Mine♩♫ - مطالب شهریور 1398
" تنهایی چیز پری است و همزمان خالی.

سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است. یا آبی با طیف های گوناگون
از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان.

آدم را فرا می گیرد و ناگهان پُرش میکند . می ریزد پشت پلک ها، زیر گلو، روی شانه ها.
پاها شروع میکنند به سنگین شدن و موجب میشود آدم به عمق برود.
آن قدر سنگین میشود که نمی تواند از فرو رفتن سر باز بزند.  "


  


hello there ^-^
نمیدونم همیشه اینکه اوله پستامو
چی بنویسم یا با چی شروع کنم اینقدر واسم سخت بوده یا نه
حالا فعلا مهم نیست...سخت نمیگیرم :/

+ یکی از فامیل هامون  در حالت عادی با خانوادش
2 سالی یکبار میومدن خونمون و بهمون سر میزدن
اما از وقتی که کنکورمو دادم 
تقریبا زیاد میبینمشون...
مکالمه هایی هم که رد و بدل میشه بدیهیه دیگه :)
انواع مشاوره راجب دانشگاه های مختلف، جا دادن انواع افتخارات اشناهاشون در مکالمات بی ربط (در صورتی که خود طرف دانشگاه ازاد خونده و شغل شریفشم خانه داریه )...
کاش یکم مردم جلوی خودشونو بگیرن ...

+ کاش وقتایی که مهمون میاد و من توی اتاقم قایم میشم
مامانم بفهمه که واقعا دلم نمیخواد برم بیرون و اینقدر ضایعم نکنه.
(و البته اون مهمونم بفهمه که زودتر باید بره خونشون -_-)

+ یکی از عزیز ترین و نزدیک ترین افراد زندگیم 
توی موقعیت خیلی بد و ناراحت کننده ایی قرار گرفته
و من شدیدا غمگینم که کاری از دستم بر نمیاد :(

+ انصافا مردم دیوونه ان که میرم ایفون میخرن با 
 :/ این سیستم مسخرش
 بعد میشینن کسایی که اندروید دارنو مسخره میکنن...
بابا شما که خودتون مسخره ی عالیمن...
کمپانی اپل شدیدا مسخرتون کرده و شما متوجهش نیستید :|

+اینقدر به من نگید فلان سریالو ببین
فلان فیلمو ببین 
چون در حال حاظر تنها چیزی که میتونه منو 
بکشونه پایه فیلم دیدن
یه جعبه پیتزا و سزارم کنارشه
هرموقع با اونا تشریف اوردی
میتونم راجبش فکرکنم...

+ حدودا چند ماهی میشه که با یکی از قدیمی ترین
و نزدیک ترین دوستام فاصلمو حفظ کردم...
 از این موضوع حقیقتش ناراحت نیستم
خیلی چیزا بود که توی دوستیمون اذیتم میکرد
چیزایی که باعث شدن کم کم فکر کنم این دوستی نیست
فقط یه رابطه اییه برای اون که بتونه هرجوری که میخواد ازم سو استفاده کنه
الان هم فقط پشیمونم از اون همه کارایی که با اینکه میدونستم 
لیاقتشو نداره اما واسش انجام دادم :|
حداقل امیدوارم اینقدر شعور داشته باشه که بفهمه بخاطر اونه 
که دوستیمون نابود شد...

+ چقدر از ادمای حق بجانب بدم میاد
کسایی که حاظر نیستن یک لحظه به خودشون و کاراشون نگاه کنن
و فقط دنبال خطا توی رفتارای طرف مقابلن -_-    

+دوباره شروع کردم به وبگردی
و لعنتی،حس پیرزنا رو دارم :|
میهن بلاگ پر از دختر بچه های اوتاکوی احساساتی (و صد البته آرمی ) فنچول شده :|
چندتا وبلاگ نویس 19 سال به بالا معرفی کنید حس بهتری داشته باشم:/
( نِوِر مایند :| خودم کلی پیدا کردم  :| ولی دیگه اونام خیلی پخته بودن 
عاقا یه چیز نیم پز معرفی کنین بهم اصلا)


  


سلام :)
توی چندتا وب با پست هایی برخورد کردم که با عنوان  "های بچز" شروع میشد 
حقیقتا اصلا به مذاقم خوش نیومد :|
مگه من با تو شوخی دارم که بچ صدام میکنی ؟ :|
احتمالا توی یکی یا دوتا از پستام منم اینکارو کردم
ببخشید الان به اشتباهم پی بردم واقعا معذرت میخوام :"|

+ به عنوان کسی که طی یک بازه ایی 
مدت ها خودم رو با وب نویسی سرگرم میکردم
بارها از این سوالو از خودم پرسیدم 
"چرا وبلاگ؟"
هممون میدونیم که وبلاگ ها به اندازه گذشته مخاطب ندارن 
چرا خودم ودرونم رو از طریق سوشیال مدیا های دیگه ایی
مثل اینستاگرام و تلگرام با مخاطبین به اشتراک نذارم؟
و جوابشم دقیقا همینه
من هیچوقت دنبال به اشترک گذاشتن این طوفان درونیم نبودم 
همینطور مخاطبی هم براش نمیخواستم 
فقط یه مکانی رو میخواستم که به یه فرد درونگرا و اجتماع گریزی مثل من 
فرصت خالی کردن همهمه ی درونیشو بده
و نگران لایک و سین و قضاوت دیگران نباشی .
و حقیقتا همین تعداد کامنتای محدود هم حس بیهودگی نوشتن توی وبلاگو ازم میگیره 
توی مدیا های دیگه رسما باید خودمو خفه کنم تا بتونم چیزی که میخوامو بیان کنم
اینستاگرام که فقط جای تظاهره 
خوشحالی ، ناراحتی و هر حس دیگه ایی رو باید با تظاهر به دیگران نشون بدی
حیف که برای فهموندن یسری چیزا به بعضی ها ناچارم از اینستاگرام استفاده کنم وگرنه میذاشتمش یه گوشه فقط برای فیک کردن .
(البته در این که چیز واقعا بدردبخوریه شکی نیست من خودم نصف چیزایی که بلدم رو از اینستا یاد گرفتم 
فقط میگم جای مناسبی برای بیان کردن خودم نیست)
به توییتر هم اصلا احساس خاصی ندارم :|
یک گروه ادم با ادبیات خاص خودشون در طیف وسیع و گوناگونی جمع شدن دور هم 
هیچ جوره نمیتونم جایی رو برای خودم اونجا پیدا کنم
اما ادمای جالبی هم بینشون هستن که حیف نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم
درنهایت همین وبلاگ میمونه که واسم یه حس غیرواقعی بودن خوب میاره 
اگه میتونستم تبلی رو بذارم کنار و بیشتر بیام اینجا و با وبلاگای بیشتری اشنا بشم 
فکز کنم خوشحال تر میشدم :)

+ از خودم تعجب میکنم 
وقتایی که به معنای واقعی کلمه بیکارم حوصله ی اپدیت کردن ندارم
اما الان وقتی که باید بشینم بیشتر از هزار و خورده ایی سوال احکام و سیاسی برای مصاحبه فردا بخونم 
دارم وبو اپدیت میکنم :/
نمیدونم کائنات چه برنامه ایی برام ریختن واقعا...
جریان اینه که بخاطر یه اشتباه از سر ندونستن 
توی تعیین رشته ، با مشاوره ی بابام رشته دانشگاه صدا وسیما رو 
بالاتر از دبیری هام زدم
الانم همونو قبول شدم چون بالاتر بود :| 
شکایتی راجبش ندارم البته ، فکرمیکنم قبول شدن توی دبیری وحتی خود شغلش خیلی سخت تره  
ولی خب علاقم به دبیری زبان و اون 3 ماه تعطیلی تابستون رو هم نمیشه نادیده گرفت :)
خلاصه هرکدومشون یه مزایا و معایبی دارن ...
ولی مشکل اصلی من اینه که چرا برای استخدام شدن توی یه اداره  
باید بلد باشم نماز میت چند رکعته ؟:|
چرا نمیپرسن از اهدافت بگو؟
(البته در اون صورت بازهم جوابی نداشتم که بهشون بدم )
خلاصه بدجوری کفری ام -__-

  + برای دانشگاه رفتن توی یه شهر دیگه مخصوصا تهران 
حسابی ذوق دارم
چون بلاخره میتونم از خونه برم و برای خودم باشم.
تنها بودنم چیزی بوده که همیشه بهش افتخار میکردم...
اینکه به کسی نیازی ندارم و از لحاظ احساسی یا هرچی میتونم از پس خودم بربیام...
اما تنها بودن توی یه شهر دیگه...
نمیدونم واقعا...
برای منی که با محیط های جدید و ادمای جدید خیلی دیر ارتباط برقرار میکنم
ترسناکه...
حقیقتا فکرمیکنم از تنهایی خواهم مرد :|
باید ببینم  چی پیش میاد...

+ نصف حرفام موند برای پست بعد :)