تبلیغات
♩♫Mind Of Mine♩♫ - مطالب مرداد 1396

سلام گایز ^_^
یه مدت خیلی کوتاهی نبودم
که بنظر خودم خیلی زیاد بود :|
بدجور معتاد شدم، توی مدرسه ها دیگه بدبختم :"(
این چند روز با دختر عمه های گرامیم رفته بودیم قشم بگردیم
جای همتون خالی کلی خوش گذشت :)
قشم به طور خیلی عجیبی خلوت بود،اصن مگس پر نمیزد:|
همه رفتن مسافرت شمال احتمالا
خلاصه که ما کلی خرید کردیم و گشتیم
هوا اونقدر که فکر میکردم گرم نبود و شبا کنار ساحل خنک بود
خلاصه یه شب رفتیم ساحل نشستیم رو نیمکت
یه باد خنکی می وزید اصن روح و روان آدمو نوازش میکرد
یهو یکی از دخترعمه هام شروع کرد به خوندن آهنگ"دریا"
 از "نیما چهرازی" ،"دریا اولین عشق مرا بردی..."
هممون شروع کردیم خوندن باهاش 
ولی ادامشو دیگه بلد نبودیم :|
واسه اینکه کم نیاریم همینجوری ادامه دادیم...
"دریا دومین عشق مرا بردی...
دریا سومین عشق مرا بردی..."
همینجوری چرت و پرت میخوندیم و خوش بودیم واسه خودمون :)

+بعدا یه سری از عکسای خریدامو میذارم شمام فیض ببرید
چشم مامان بابامو دور دیدم کلی لوازم آرایش خریدم ^_^
دختر است دیگر... :|

+ گیف بالا رو موقع رفتن به قشم توی شناور گرفتم
اینقدر موج میزد این شناورم مثله ترن بالا پایین میشد :))
یکی از دخترعمه هام گفت چرا این ملوانه اینجوری میرونه؟
منم گفتم موجه دیگه دست انداز نیست که از روش آروم رد بشه:/

+شما مسافرت رفتید یا میخواید برید؟
کجاها رفتید؟ خوش گذشت بهتون؟ :)





  

چند روز پیش یکی از دوستان ازم پرسید
چرا توی شبکه های اجتماعی عکس خودتو نمیذاری
در جوابش فقط شونه هامو بالا انداختم
راستش سخت بود برام که بگم از خودم بدم میاد
گفت تو که خوشگلی چه مشکلی با قیافت داری؟
بعدشم شروع کرد به تعریف از اجزای صورتم و مثلا میخواست
که اعتماد بنفسمو بیشتر کنه...
نمیتونستم بگم که مشکلی با قیافم ندارم
از خودم بدم میاد...
مشکل اصلیم توی زندگیم خودمم...
...I hate myself


  


???Vas Happnin guys
این روزا عجیب معتاد مانهوا خوندن شدم
یکیشون که معروف تره رو معرفی میکنم شمام بخونیدش
شاید خوشتون اومد :)

خلاصه مانهوا:
"یونبوم"، یه پسر غیراجتماعی و ساکت
عاشق یکی از هم دانشگاهی های پرطرفدار و خوش قیافه ش
"سانگوو" شده. 
یونبوم همیشه سانگوو رو تو جاهای مختلف تعقیب میکرده
و بیشتر و بیشتر شیفته ی اون میشده.
یه روز تصمیم میگیره یواشکی بره خونه ی سانگوو
بعد از کلی درگیری موفق میشه که وارد خونه ی سانگوو بشه
ولی اونجا چیزایی میبینه که با سانگووی که توی رویاهاش میدید خیلی فرق داشت...

 نظر من:
خب بذارید بهتون بگم
با خوندن این مانهوا هیچوقت خود قبلیتون نمیشید
یه فضای دیوونه واری توی این مانهوا وجود داره
اگه از قتل،خون،جسد و حس وحشت و اضطراب بدتون میاد
اصلا سمتش نرید ، ولی اگه مثل من عاشق موارد بالایید 
این مانهوا رو حتما بخونید 
چون قراره حسابی غافلگیر بشید :)
داستان جوریه که باعث میشه احساساتتون باهم حسابی قاطی بشه
تنفر،ترس،درد و همینطور عشق رو باهم تجربه میکنید 

تاحالا 31 چپتر ازش اومده
ترجمه انگلیسی این مانهوا رو میتونید توی سایت
مانگا فاکس بخونید. *البته باید با فیلترشکن برید*
ترجمه ی فارسیشو هم میتونید از چنل yaoiiworld@ دانلود کنید
(; That was all.Bye 


  


این چند روز احساس میکنم خودم نیستم
انگار قراره یه اتفاق بزرگ بیوفته
بعضی چیزا دارن عوض میشن
و از این تغییرات اصلا خوشحال نیستم
دردناکه... اینکه میبینم هرلحظه داره بیشتر ازم دور میشه
من یه احمقم،به کسایی که دوستشون دارم بیشتر صدمه میزنم
ولی واقعا دست خودم نیست...
ازت میخوام سرزنشم کنی
اینقدر سرسری ازش رد نشو
بیا یجوری این گندی که زدیمو درستش کنیم
توقع زیادی ازم داری
من قطعا ادم کاملی نیستم و نمیتونم اونی باشم که تو میخوای
 به زمان نیاز دارم که با خودم کنار بیام
ولی تو شونتو بالا میندازی و میگی مشکل خودته
فکرای ازاردهنده سراغم میان...
من توی هر سختی ایی کنارت بودم
ولی تو بیخیال از کنارم رد میشی...
دریغ از ذره ایی تلاش برای نجات دادنم از این مرداب
....


  

,nkkhkhvhv


این لعنتی اینقد خوبه که دوست دارم
از روش یه سریال بسازن :))
توی این انیمیشن کوتاه یه عشق متفاوتو میبینید
یه پسر مو فرفری خجالتی
که عاشق یکی از همکلاسیای پسرش شده
خودش میدونه که این احساسش اشتباهه
اما جلوی قلبو که نمیشه گرفت :)
طی یه سری جریانات که خودتون میبینید 
بقیه متوجه اون احساسات پسر میشن 
و شروع میکنن به قضاوت کردن و طرد کردن پسر...
این انمیشن میخواسته که از همجنسگراها حمایت کنه 
و سختی هایی و ترس هاشونو از قضاوت مردم نشون میده
البته الان مردم اگاه تر شدن ولی خب هنوزم یه سری افراد 
بدون هیچ اطلاعاتی از این موضوعات اظهار نظر میکنن و همجنسگراها رو کثیف میدونن
خیلی از سلبریتی ها مثل هالزی،مایلی،ادام لمبرت و...
ازشون حمایت میکنن که بنظرم خیلی خوبه
و باعث میشه اونا توی جامعه احساس راحتی بکنن
بنظر من عشق عشقه و فرقی نداره بین کی یا چی باشه
مهم اون احساس افراده
یکی از همکلاسیام که بدجور فکر میکرد علامه دهره
میگفت همجنسبازا مریض جنسین
چون فقط دنبال روابط اونجورین
تازه توی اسلامم حرامه...
بهش گفتم ببین
اولا همجنسگرا 
دوما کی گفته اونا مریضن؟ فقط تمایلاتشون فرق داره
بعدش یه عالمه دختر پسر معمولی هستن
که دنبال اونجور روابطن 
واسه اونا مشکل نداره یعنی؟
همجنسگراهام ادمن خب قطعا یه سری نیازایی دارن
ولی نمیتونی بگی همشون هوس بازن
براش کلی دلیل منطقی اوردم اخرشم گفت
به هر حال ادمای چندشین
میخواستم بهتون بگم که یکم راجب این مسئله فکر کنید
یکم تحقیق کنید. باور کنید دلیلی نداره از اونا متنفر باشید
بذارید اونا هم مثل یه ادم عادی زندگیشونو داشته باشن 
و بدون هیچ ترسی عشقشونو ابراز کنن. :)

+جدا از این مسائل جدی
خدایی این ویدیو کیوت نیست؟؟؟ ^_^
صدبار دیدمش ولی هربار گوگولی تر از قبل میشه:)

Love Is Love


  


+به یکی احتیاج دارم که دستمو بگیره
لبخند بزنه و بگه احمق تا وقتی که من هستم
نمیذارم هیچ چیز ناراحتت کنه :)

+از خودم متنفرم
صدبار قالب وبمو عوض کردم
هنوزم نتونستم یه چیز بدردبخور پیدا کنم -_-

+اه این زندگی مسخرشو در اورده 
شیطونه میگه منم مسخرمو در بیارم روش کم شه ://

+وقتایی که زیر فشار زندگی دارم کم میارم
تنها چیزی که لازم دارم یه بستنیه که همه ی غمامو فراموش کنم
اصلا از قدیم گفتن بستنی بر هر درد بی درمانی دواست ^__^

+احساس میکنم 24 ساعت واسه فیلم دیدن و ول گشتن کمه:|

+یک عدد سامر لاو نیازمندیم :"

+ ای کاش وبلاگم یه ادم بود و بعضی وقتا دعوتش میکردم
تا باهم چایی بخوریم و به سختی لبخند بزنیم...
*مت*

+ به طرز فجیعی احساس پیرزن بودن میکنم :|
یعنی وبلاگ نویس هم سن من یا بزرگتر نیست؟
یعنی من الان یه جورایی فسیل شدم؟ :/

+ اهنگ جدید وبو حتما گوش بدید :)))


  


نمیدونم این چند روز چیشده
که هی میام به وبم سر میزنم
یه چیزی اپ میکنم و میرم
میدونید کلا نوشتن یه حس خاصی بهم میده...
یه نفس عمیق میکشم
یه چیزی رو میارم توی ذهنم
انگشتامو روی صفحه کیبورد تکون میدم و شروع میکنم
به تایپ کردن...
واقعا مهم نیست که چی مینویسم
فقط روی حروف تمرکز میکنم که کنار هم قرار میگیرن و اروم اروم
کلماتو تشکیل میدن 
و کلماتی که یه جمله رو میسازن...
مثل این میمونه دنیای اطرافم محو میشن
فقط منم و صدای تق تق کیبوردم...
و موزیک ارومی که در حال پلی شدنه 
که باعث میشه بیشتر توی این حس و حال غرق بشم
درسته که خوندن کتاب منو به یه جای جادویی میبره
اما نوشتن باعث ارامش روحم میشه
با نوشتن خودم میتونم یه جادو رو بوجود بیارم
نوشتن کمکم میکنه...
وقتایی که حتی حوصله ی خودمو ندارم
این نوشتنه که ارومم میکنه
میتونم توی دست نوشته هام همه چیزو سرزنش کنم
کلی غرغر کنم و خودمو سبک کنم
یا هیجانمو با نوشتن کنترل کنم
مثل این میمونه که گم شدم
اما نوشتن کمکم میکنه که خودمو پیدا کنم...

+صدمین چرت و پرتم :)


  


یه وقتایی هست که از همه چیز متنفر میشم
از هرچیزی که توی این دنیا وجود داره...
یه گوشه از اتاقم میشینم و شروع میکنم 
به تنفر ورزیدن به هرچیزی که دورو برمه...
 کوچیک یا بزرگ...
به این فکر میکنم که چرا زندگیم منصفانه نیست
اطرافیانم بهم تشر میزنن که ناشکر نباش تو خیلی چیزا داری
اما اونا نمیفهمن من هیچوقت نخواستم اوضاع اینجوری باشه
فقط میخواستم یه چیز متفاوت درونم داشته باشم
دوست ندارم جزوی از اون ادمای مزخرف و حوصله سر بر باشم
میخوام تجربه های جدید و به اغوش بکشم و هر ریسکی رو بپذیرم.
نمیخوام کسی باشه که فقط نگاه میکنه
میخوام کسی باشم که اون کارو انجام میده...
اما همه ی اینا رو به وضوح ازم دریغ میکنن
هرچیزی که ارزوشو دارم...
چیزایی که فقط اجازه دارم حسرتشونو بخورم و راجبشون توی خوابام رویا پردازی کنم...
پس یه گوشه کز میکنم و از زندگی متنفر میشم...
از این لبخندای زود گذر و خوشحالیای تصنعی...
درنهایت متوجه میشم کسی نیست که درکم کنه و خودمم ضعیف تر از اونیم که بتونم تغییری ایجاد بکنم.
پس درحالی که سایه های تاریکی درونم رشد میکنه و بزرگ و بزرگ تر میشه
یه نفس عمیق میکشم و یه لبخند به پهنایِ صورتم میزنم
لبخندی که توش نشانه هایی از سیلاب اشکای نریخته و بغض هاییه که توی گلوم خفه شدن...
لبخند میزنم و به جلو حرکت میکنم...
به سمت پوچی بینهایت...



  


آهنگ Something Big از shawn mendes
بدجور به ادم جو میده 
فقط حال میده باهاش داد بزنی و بخونی
حتما گوش بدین
متن اهنگ ادامه مطلبه


  مــتــن آهـــنــگ


ســلاااام :)))
روزگارتون چطوری میگذره؟
من که توی عمرم اینقدر فعالیت نداشتم :|
روزای زوج میرم باشگاه جودو
حسابی به زمین کوبیده میشم 
و کبود برمیگردم خونه
البته حال میده به من :)
سه شنبه ها هم میرم کلاس گیتار
اونجا هم پدر بند انگشتام در میاد
الان دست و پا شکسته بلدم یه چیزایی بزنم
این وسطا هم یا کتاب میخونم
یا سریال و انیمه میبینم
یه وقتایی ام با دوستام میرم بیرون
خلاصه تابستونم یه جورایی تکمیله...

+ روز دختر که بود 
مامان و بابام به خواهرم کادو دادن
گفتم پس من چی؟
بابام : میخواستی خودتو شبیه پسرا نکنی
من: نامردااا :(
(دستی به کله اش میکشد و نبود موهای تابدارش را حس میکند)

بله موهامو پسرووونه ی کوتاه کردم
همه دیگه با پسرا اشتباه میگیرنم :|
مخصوصا وقتی فرفریای جلوی موهام میریزه تو صورتم
تقریبا موهام تو فاز مدل موهای قدیمای هریه
فقط موهای من پشتش کوتاهه و جلوش یکم بلندتره

+ امروز با یکی از دوستام رفتیم تئاتر
تئاترش بد نبود
اما بغل دست من یه بچه ای با باباش نشسته بود
حالا وسط صحنه ها حساس یا بچهه سوال میکرد
یا یه چیزی می پروند
خلاصه اعصاب منو هی خط خطی میکرد
یکی نبود بهش بگه عاخه بچه جان
تو بشین عموپورنگتو نگا کن
پاشدی اومدی تئاتر که چی بشه؟؟؟ :/

+اهنگ جدید لویی و بی بی رکسا
BACK TO YOU عاااالیه
حتما گوش بدید

+ دوست عزیز
کپی کردن بعضی از عکسا بس نبود
حالا اومدی اسم وبو کپی میکنی؟
خدایی کی اول اسم وبشو گذاشته بود
MIND OF MINE ???
یا عوضش کن یا مجبور میشم جدی تر برخورد کنم.
نکنید دیگه عجب گیری افتادیم
خوبه خودت گفتی کپی حرامه ://
کپی نکنید که همانا خدا کپی کنندگان را دوست ندارد :|
اصن میخوای بیا خودمم کپی کن ببر تو وبت پیست کن :|
این اعصاب داغون منو داغونترش نکنید
مرسی، اَه -__-




  


مجموعه انتخاب

the selection 

نویسنده: کایرا کاس
مترجم: رباب پورعسگر

انتشارات بهداد

خلاصه پشت جلد کتاب:

رقابت انتخاب، برای سی و پنج دختر شانس به‌ دست آوردن یک عمر زندگی است.

فرصت فرار از زندگی‌ای که از زمان تولد برایشان تعیین شده است.

 مهلتی که بتوانند در دنیای لباس‌های پر زرق‌و‌برق و جواهرات گران‌قیمت غرق شوند.

 در قصر زندگی کنند و برای به دست آوردن قلب شاهزاده مکسونِ جذاب رقابت کنند.

ولی انتخاب شدن برای اَمِریکا سینگر یک کابوس است.

 خانه‌اش را به منظور شرکت در رقابتی تنگاتنگ برای به

 دست آوردن تاجی که نمی‌خواهد، ترک می‌کند و در قصری ساکن می‌شود

 که شورشی‌های وحشی پیوسته به آن حمله می‌کنند.

سپس امریکا، شاهزاده مکسون را ملاقات می‌کند. 

به تدریج درمورد تمام رؤیاهایی که برای آینده‌اش داشته، مردد می‌شود 

و به این نتیجه می‌رسد زندگی‌ای که همیشه در ذهنش تجسم می‌کرده

 به هیچ وجه با آینده‌ای که هرگز تصورش را هم نمی‌کرده، قابل قیاس نیست.

نظر من راجب این کتاب:

اولش که خلاصه این کتابو خوندم
 
پیش خودم فکر کردم اه بازم از اون داستانی پرنسسی کلیشه ای

خب واقعیت اینه که اصل این داستان خیلی کلیشه اییه

اما نویسنده طوری هیجان و عشق رو باهم امیخته که 

کلشیه ایی بودن داستان اصلا تو ذوق نمیزنه

حداقل برای من و چند نفر دیگه که این کتابو خوندن.

داستان طوریه که با خوشحالی کارکترا شما لبخند میزنید

از اشتباهاتشون احساس حماقت میکنید

و موقع شیطنتاشون یه حس قلقلک بهتون دست میده.
 
خب نقش اول زن این داستان

یعنی" امریکا" مثل  بقیه ی دخترای توی داستانا

خوشگله،با استعداده و خونگرمه

اما از یه خانواده درجه پایینه

خب تا اینجاش که مثل بقیه ی داستانا بود

اما توی کشوری که امریکا زندگی میکنه

یه رویداد بزرگ داره برگزار میشه

رقـــابــت انــتــخـــاب

رقابتی که توی اون 35 دختر از سراسر کشور انتخاب میشن

و برای ملکه ی اینده شدن تلاش میکنن

اصلا قضیه اینجوری نیست که این دخترا شمشیر دستشون بگیرن
 
و باهم مبارزه کنن.

اونا برای بدست اوردن قلب شاهزاده" مکسون "رقابت میکنن

اما امریکا با همه ی این 34 دختر یه فرقی داره

اون با خواسته ی خودش وارد این مسابقه نشده

و هیچ علاقه ایی به ملکه شدن نداره.

چـــــرا؟؟؟

شاید کس دیگه ایی توی قلب امریکا باشه

کسی که قلبشو بدجوری شکسته اما امریکا هنوزنسبت بهش یه احساسایی داره

امریکا بدجوری توی دوراهی قرار میگیره

اون فقط میتونه یک نفرو انتخاب کنه

خب اگه کنجکاوید چه اتفاقی برای امریکا میوفته بهتره کتابو بخونید :)))

با همین یکذره اطلاعات از داستان فکر نکنید که تا ته قصه رو فهمیدید

اتفاقایی میوفته که حتی فکرشو نمیکنید :)